مفهوم «عاملیت مردم» بر این ایده استوار است که انسانها و جوامع انسانی صرفا محصول شرایط بیرونی و نیروهای ساختاری نیستند، بلکه توان تصمیمگیری، انتخاب و اثرگذاری بر پیرامون خود را نیز دارند. در علوم اجتماعی، عاملیت به ظرفیت انسان برای کنش آگاهانه اشاره دارد؛ ظرفیتی که به او امکان میدهد در برابر فشارهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی تنها واکنش منفعلانه نشان ندهد، بلکه در شکلدادن به روندهای اجتماعی و تاریخی نیز نقش ایفا کند. از این دیدگاه، مردم تنها موضوع حکومت، اقتصاد یا فرهنگ نیستند، بلکه خود میتوانند به عامل دگرگونی این ساختارها تبدیل شوند.
بحث عاملیت معمولا در برابر مفهوم «ساختار» مطرح میشود. ساختار به مجموعه نیروها و چارچوبهایی گفته میشود که رفتار و انتخاب انسان را محدود یا هدایت میکنند؛ مانند حکومت، نظام اقتصادی، سنتهای فرهنگی، قوانین و نهادهای اجتماعی. بسیاری از تحلیلهای اجتماعی میکوشند رفتار انسان را تنها با ارجاع به این عوامل توضیح دهند. اما تاکید بر عاملیت به این معناست که حتی در محدودکنندهترین شرایط نیز انسان همچنان دارای امکان انتخاب و کنش است و نمیتوان او را صرفا قربانی جبر محیط دانست.
در تحلیل جنبشهای اجتماعی و تحولات سیاسی، مفهوم عاملیت مردم اهمیت ویژهای پیدا میکند. اگر مردم را فاقد عاملیت فرض کنیم، جامعه به تودهای منفعل فروکاسته میشود که تنها تحت تاثیر تبلیغات، سرکوب یا شرایط اقتصادی حرکت میکند. در مقابل، پذیرش عاملیت مردم به معنای به رسمیت شناختن توانایی جامعه برای آگاهی، سازماندهی، مقاومت و تغییر است.
در تحلیل جنبشهای اجتماعی و تحولات سیاسی، مفهوم عاملیت مردم اهمیت ویژهای پیدا میکند. اگر مردم را فاقد عاملیت فرض کنیم، جامعه به تودهای منفعل فروکاسته میشود که تنها تحت تاثیر تبلیغات، سرکوب یا شرایط اقتصادی حرکت میکند. در مقابل، پذیرش عاملیت مردم به معنای به رسمیت شناختن توانایی جامعه برای آگاهی، سازماندهی، مقاومت و تغییر است. در این نگاه، رخدادهای تاریخی صرفا نتیجه تصمیم حاکمان یا نیروهای بیرونی نیستند، بلکه محصول کنش متقابل میان ساختارها و اراده جمعی مردم نیز به شمار میآیند.
از همین رو، در بررسی انقلابها، اعتراضات و جنبشهای اجتماعی، یکی از پرسشهای اساسی این است که مردم تا چه اندازه توانستهاند از موقعیت «واکنشگر» فراتر روند و به نیرویی فعال و شکلدهنده بدل شوند. در واقع، آنچه یک جامعه را از وضعیت انفعال خارج میکند، صرف وجود نارضایتی نیست، بلکه شکلگیری احساس توانایی برای اثرگذاری بر سرنوشت جمعی است؛ احساسی که هسته اصلی مفهوم عاملیت را تشکیل میدهد.
یکی از مهمترین ابزارهای سلب عاملیت، ایجاد احساس «بیاثربودن» است. حکومتهای تمامیتخواه، نظامهای استعماری یا ساختارهای سرکوبگر معمولا فقط به کنترل فیزیکی جامعه بسنده نمیکنند، بلکه میکوشند این باور را در مردم ایجاد کنند که هیچ کنشی نتیجهای نخواهد داشت. تکرار شکستها، سرکوب اعتراضها، نابودی نهادهای مستقل، گسترش ترس، ناامنکردن اعتماد اجتماعی و وابستهکردن کامل زندگی مردم به قدرت سیاسی، به تدریج جامعه را به سوی نوعی انفعال جمعی سوق میدهد. در این شرایط، مردم ممکن است حتی نارضایتی عمیق داشته باشند، اما دیگر خود را نیروی تغییر ندانند.
جمهوری اسلامی را میتوان یکی از کاملترین نمونههای حکومتهایی دانست که بقای خود را در سلب عاملیت جامعه جستجو میکنند. چنین حکومتهایی تنها به کنترل سیاسی و امنیتی بسنده نمیکنند، بلکه میکوشند مردم را از باور به توان اثرگذاری خویش تهی کنند و جامعه را به تودهای فرمانبر، پراکنده و فاقد اراده جمعی تبدیل سازند. در این نوع ساختارها، خطر اصلی برای حکومت نه صرفا حمله خارجی یا بحران اقتصادی، بلکه شکلگیری احساس کنشگری و اراده مستقل در میان مردم است؛ زیرا عاملیت مردم، بنیان مشروعیت و انحصار قدرت را به چالش میکشد.
نمونههای تاریخی متعددی برای این وضعیت وجود دارد. در بسیاری از حکومتهای توتالیتر قرن بیستم، مانند آلمان نازی یا اتحاد شوروی دوران استالین، حکومت تلاش میکرد نه فقط رفتار، بلکه ذهن و تصور مردم از امکان کنش را نیز کنترل کند. در چنین وضعیتهایی، سلب عاملیت تنها با زور انجام نمیشود، بلکه با بازسازی ذهنیت جامعه همراه است.
جمهوری اسلامی را میتوان یکی از کاملترین نمونههای حکومتهایی دانست که بقای خود را در سلب عاملیت جامعه جستجو میکنند. چنین حکومتهایی تنها به کنترل سیاسی و امنیتی بسنده نمیکنند، بلکه میکوشند مردم را از باور به توان اثرگذاری خویش تهی کنند و جامعه را به تودهای فرمانبر، پراکنده و فاقد اراده جمعی تبدیل سازند. در این نوع ساختارها، خطر اصلی برای حکومت نه صرفا حمله خارجی یا بحران اقتصادی، بلکه شکلگیری احساس کنشگری و اراده مستقل در میان مردم است؛ زیرا عاملیت مردم، بنیان مشروعیت و انحصار قدرت را به چالش میکشد.
اعتراضات دیماه و بهویژه همراهی گسترده با فراخوان رضاشاه دوم در ۱۸ و ۱۹ دیماه را میتوان در همین چارچوب تحلیل کرد. این رخدادها صرفا اعتراضاتی مقطعی نبودند، بلکه نمایانگر تلاش اکثریت جامعه برای بازپسگیری عاملیت سیاسی و تاریخی خود بودند. حضور مردم در خیابانها، در ذات خود، بیان این گزاره بود که جامعه همچنان خود را دارای حق انتخاب، اراده تغییر و توان اثرگذاری بر سرنوشت جمعی میداند. از همین رو، حکومت نیز با تمام توان نظامی و امنیتی، و با عبور از تمامی مرزهای انسانی، به سرکوب اعتراضات پرداخت و با قتلعام دهها هزار معترض بیدفاع کوشید همان الگویی را تکرار کند که پیشتر در سرکوب خیزشهای دیگر، از جمله خیزش ۴۰۱، به کار گرفته بود.

شدت واکنش حکومت را نمیتوان صرفا واکنشی امنیتی به اعتراضات خیابانی دانست. جمهوری اسلامی که در ضعیفترین موقعیت خود از زمان شکلگیری قرار گرفته، عاملیت مردم را خطری وجودی برای بقای خویش میبیند؛ خطری که حتی میتواند از تهدید خارجی نیز مهمتر تلقی شود. به همین دلیل، سرکوب فیزیکی همزمان با جنگ روانی، تبلیغاتی و رسانهای پیش برده شد تا نه فقط اعتراضات، بلکه خودِ تصور توان تغییر در ذهن جامعه هدف قرار گیرد.
قطع ارتباط ایرانیان با جهان خارج، بخشی از همین راهبرد بود. حکومت با قطع اینترنت و کنترل جریان اطلاعات تلاش کرد امکان شکلگیری روایت مستقل را از جامعه بگیرد و با تحمیل روایت رسمی، فضایی از یاس، انزوا و شکست روانی ایجاد کند. در چنین شرایطی، هدف صرفا خاموش کردن خیابان نیست، بلکه القای این تصور است که هرگونه کنش جمعی بینتیجه، پرهزینه و محکوم به شکست خواهد بود. از همین منظر، توزیع سیمکارت خونین، اعطای رانت اینترنت بدون فیلتر به نیروهای وابسته و فعالسازی شبکه گسترده تبلیغاتی در داخل و خارج کشور را باید بخشی از سازوکار کنترل روایت و مهندسی ادراک عمومی دانست.

دستگاه پروپاگاندای حکومت نیز در همین راستا عمل میکند؛ دستگاهی که میکوشد بقای روزمره حکومت را بهعنوان نشانه پیروزی مطلق بازنمایی کند و این تصور را بسازد که حتی شدیدترین بحرانها و فشارها نیز تاثیری بر تداوم سلطه آن نداشتهاند. در این میان، بهرهگیری از چهرههای رسانهای، نیروهای وابسته، فعالان فاندی و باندی، ملیگرایان مصنوعی و قاسمشهریها، دلواپسان دروغین تمامیت ارضی که از حضور وحوش حشد الشعبی یا فاطمیون نگرانی ندارند، زیرساختگرایان و شبکههایی که طی دههها با منابع مالی حکومت در داخل و خارج شکل گرفتهاند، بخشی از تلاش برای بازتولید این روایت است که مردم فاقد عاملیتاند و امکان تغییر واقعی وجود ندارد.
با این حال، تجربه اعتراضات نشان میدهد که عاملیت جامعه ایرانی از میان نرفته است. ملتی که هزاران نفر از فرزندانش هزینه کنشگری را با جان و خون خود پرداختهاند، صرفا به دلیل سرکوب خونین، به جامعهای فاقد اراده تبدیل نمیشود. عقبنشینی مردم پس از کشتار دیماه را نیز نمیتوان به معنای از دست رفتن روح مبارزه یا پایان کنشگری اجتماعی دانست. تغییر شکل اعتراض و فاصله گرفتن موقت از حضور خیابانی، بخشی از واکنش عقلانی جامعه در برابر سطح بالای خشونت حکومتی است؛ وضعیتی که در آن، ادامه مبارزه نیازمند تاکتیکهای تازه، سازماندهی متفاوت و شیوههای دیگری از کنش سیاسی و اجتماعی میشود.
در این میان، بهرهگیری از چهرههای رسانهای، نیروهای وابسته، فعالان فاندی و باندی، ملیگرایان مصنوعی و قاسمشهریها، دلواپسان دروغین تمامیت ارضی که از حضور وحوش حشد الشعبی یا فاطمیون نگرانی ندارند، زیرساختگرایان و شبکههایی که طی دههها با منابع مالی حکومت در داخل و خارج شکل گرفتهاند، بخشی از تلاش برای بازتولید این روایت است که مردم فاقد عاملیتاند و امکان تغییر واقعی وجود ندارد.
از این منظر، تلاش برای القای این روایت که حمله آمریکا و اسراییل به جمهوری اسلامی یا سرکوب، عاملیت را از مردم ایران گرفته است، صرفا یک تحلیل سیاسی نیست، بلکه بخشی از همان نبرد روانی بر سر اراده جمعی جامعه است. حکومتهای اقتدارگرا زمانی احساس پیروزی میکنند که مردم نه فقط در خیابان، بلکه در ذهن خود نیز امکان تغییر را ناممکن بدانند. بنابراین، مهمترین میدان نبرد، صرفا خیابان یا عرصه نظامی نیست، بلکه حفظ باور جامعه به توان کنشگری و اثرگذاری تاریخی خویش است.
در زیر تیغ سانسور و سرکوب در داخلی ایران، وظیفه هر ایرانی وطنپرستی است تا با تمام توان و امکان خود پژواک صدای خفه شده هممیهنان داخل کشور باشد و مانع جا افتادن روایات جعلی حکومت گردد.
ما ثابت کردیم که اراده مبارزه و سرنگونی حکومت شر را داریم، ثابت کردیم که عاملیت تغییر با ملت ایران است و این ملت با کمک خارجی یا بدون کمک، انقلاب شیر و خورشید به رهبری رضاشاه دوم را به پیروزی خواهد رساند. ما باور کردیم که نور بر تاریکی پیروز است.
پاینده ایران
جاوید شاه







پاسخی بگذارید