قانونِ خوب یا حاکمِ خوب؟ درسی از ترکیه برای آیندهٔ ایران – باربد بهداد

ارسال شده در: مقالات | 0

هفتهٔ گذشته، در حالی که خیابان‌های ایران هنوز بوی خون و باروت می‌داد، معاون رئیس‌جمهور آمریکا پای یک تفاهم‌نامه را با محمدباقر قالیباف امضا کرد و چند روز بعد ترامپ آن را در ورسای نهایی کرد. توافقی که به‌گفتهٔ کارشناسان، جمهوری اسلامی را سر جای خود نگه می‌دارد و بخشی از تحریم‌ها را برمی‌دارد. در همان روزها شاهزاده رضا پهلوی از لندن فریاد زدند که «معامله با این رژیم به شکست می‌انجامد و همهٔ ما تاوانش را خواهیم داد»، و صدای میلیون‌ها ایرانی که ماه‌ها در خیابان جان داده بودند، در محاسبات واشینگتن جایی نداشت.

می‌شود این صحنه را فقط یک خیانت سیاسی روز دانست و از کنارش گذشت. اما اگر کمی دقیق‌تر نگاه کنیم، این صحنه دارد یک پرسش کهنه و بنیادین را جلوی روی ما می‌گذارد؛ پرسشی که سرنوشت ایرانِ فردا به پاسخش بسته است: آنچه یک ملت را نجات می‌دهد، حاکمِ خوب است یا قانونِ خوب؟

در میان ما هواداران پادشاهی، اختلافی واقعی وجود دارد. گروهی از مشروطه‌خواهان می‌گویند ایرانِ امروز ادامهٔ همان مشروطهٔ ۱۲۸۵ است، نظام شاهنشاهی هرگز به‌طور قانونی از میان نرفته، و بنابراین اگر شاهزاده قرار است نقشی ایفا کند، فقط و فقط باید «شاهِ مشروطه» باشد و بس.

نزاع کهنهٔ ما

در میان ما هواداران پادشاهی، اختلافی واقعی وجود دارد. گروهی از مشروطه‌خواهان می‌گویند ایرانِ امروز ادامهٔ همان مشروطهٔ ۱۲۸۵ است، نظام شاهنشاهی هرگز به‌طور قانونی از میان نرفته، و بنابراین اگر شاهزاده قرار است نقشی ایفا کند، فقط و فقط باید «شاهِ مشروطه» باشد و بس. در سوی دیگر، خود شاهزاده و کسانی مثل من ایستاده‌ایم که می‌گوییم تا روز آزادی همراه او خواهیم بود، اما این صندوق رأی است که نوع حکومت را تعیین می‌کند؛ اگر مردم پادشاهی را برگزیدند چه بهتر، و اگر جمهوری را خواستند، باز هم تابع رأی آن‌ها و قانون خواهیم ماند.

ظاهرِ این دعوا حقوقی و تاریخی است، اما در عمق، همان پرسش بزرگ نهفته است. مشروطه‌خواهانِ سنّتی روی یک فرمِ ثابت شرط می‌بندند. ما روی حاکمیتِ مردم و نهادهای پایدار. و درست همین‌جاست که باید بپرسیم: کدام شرط‌بندی ملت را در برابر فاجعه بیمه می‌کند؟

ضعفِ پنهانِ «حاکم خوب»

تاریخ پر است از حاکمانِ نیک‌نهاد. مردانی که دلسوز کشور بودند، صادق بودند، و چرخ مملکت را به جلو راندند. اما مشکلِ حاکمِ خوب یک نقص ذاتی دارد: فضیلت نه ارثی است، نه ابدی. حاکمِ خوب می‌میرد. حاکم خوب پیر می‌شود. حاکمِ خوب فریب می‌خورد. و وقتی او رفت، قدرتِ بی‌مهاری که در دستش بود، دست‌نخورده به جانشینش می‌رسد، جانشینی که هیچ تضمینی نیست به‌اندازهٔ او نیک باشد.

تاریخ پر است از حاکمانِ نیک‌نهاد. مردانی که دلسوز کشور بودند، صادق بودند، و چرخ مملکت را به جلو راندند. اما مشکلِ حاکمِ خوب یک نقص ذاتی دارد: فضیلت نه ارثی است، نه ابدی. حاکمِ خوب می‌میرد. حاکم خوب پیر می‌شود. حاکمِ خوب فریب می‌خورد. و وقتی او رفت، قدرتِ بی‌مهاری که در دستش بود، دست‌نخورده به جانشینش می‌رسد، جانشینی که هیچ تضمینی نیست به‌اندازهٔ او نیک باشد

نظامی که بر شانهٔ یک انسانِ خوب بنا شده، درست به‌اندازهٔ عمرِ آن انسان دوام دارد. این بنا، هر چقدر هم باشکوه، روی شن ساخته شده است.

در مقابل، قانونِ خوب، یعنی نهادهای نیرومند، تفکیک قوا، مطبوعات آزاد، و مهم‌تر از همه حاکمیتِ مردم از طریق صندوق، قرار است حتی حاکمِ بد را هم مهار کند. قانونِ خوب می‌گوید: «مهم نیست چه کسی بالا نشسته؛ او نمی‌تواند از این خط‌ها رد شود.» نظامی که بر قانونِ خوب بنا شده، نه به فضیلتِ یک نفر، که به استحکامِ ساختار تکیه دارد. و ساختار، اگر درست ساخته شود، از انسان عمری درازتر دارد.

ترکیه: کابوسی که از یک رؤیا بیرون آمد

اما خطایی هست که باید از آن پرهیز کرد: اینکه فکر کنیم نوشتنِ قانونِ خوب روی کاغذ کافی است. ترکیه دقیقاً همین درس را به ما می‌دهد.

مصطفی کمال آتاتورک از معدود نمونه‌های نادرِ تاریخ بود؛ هم حاکمِ خوب و هم قانون‌گذارِ خوب. مردی که از ویرانهٔ امپراتوری عثمانی یک کشور را از نو ساخت، الفبا را عوض کرد، آموزش را همگانی کرد، و جمهوری‌ای سکولار با نهادهایی مدرن بنا گذاشت. او واقعاً دلسوز مردم و میهنش بود و قوانینی گذاشت که برای زمانهٔ خود مترقی بودند.

و با این حال، یک قرن بعد، همان نهادها به دست رجب طیب اردوغان افتاد و او تکه‌تکه از هم بازشان کرد. اردوغان قانون اساسی را به نفع خود تغییر داد، قضات و ژنرال‌ها را تصفیه کرد، مطبوعات را خفه کرد، و یک دیکتاتوریِ به‌ظاهر دموکراتیک ساخت؛ نظامی که هنوز صندوق رأی دارد اما نتیجه‌اش از پیش معلوم است.

و با این حال، یک قرن بعد، همان نهادها به دست رجب طیب اردوغان افتاد و او تکه‌تکه از هم بازشان کرد. اردوغان قانون اساسی را به نفع خود تغییر داد، قضات و ژنرال‌ها را تصفیه کرد، مطبوعات را خفه کرد، و یک دیکتاتوریِ به‌ظاهر دموکراتیک ساخت؛ نظامی که هنوز صندوق رأی دارد اما نتیجه‌اش از پیش معلوم است.

پیامِ ترکیه روشن است: حتی قانونِ خوبِ یک بنیان‌گذارِ خوب هم اگر نهادهایش قابلِ تصرف باشند، برگشت‌پذیر است. آتاتورک خانه را خوب ساخت، اما قفل‌هایش آن‌قدر محکم نبود که یک مهمانِ بدنیّت نتواند کلید را بدزدد. بنابراین صورت‌بندیِ دقیق این نیست که «قانون خوب بهتر از حاکم خوب است»، بلکه این است که تنها نهادهای واقعاً مهارناپذیر و ریشه‌دار در رأی مردم، یک ملت را نجات می‌دهند، نه فضیلتِ یک فرد و نه حتی قانونِ خوبی که پشتوانهٔ مردمی و ضمانتِ اجرایی ندارد.

حالا تصور کنید قالیباف در رأس ایران بود

این درس را بیاورید به خانهٔ خودمان. فرض کنید فردا ایران یک نظام مشروطهٔ تمام‌عیار داشت، قانون اساسیِ خوب، پادشاهِ تشریفاتی، پارلمان. اما در رأسِ قوهٔ مجریه، آدمی نشسته بود مثل محمدباقر قالیباف.

این فرض، خیال‌پردازی نیست. قالیباف کسی است که گزارش‌ها او را فرماندهٔ قدیمی سپاه و رئیس پیشین نیروی انتظامی توصیف می‌کنند، با کارنامه‌ای طولانی از سرکوب مخالفان؛ مردی که خودش زمانی لاف زده بود به‌عنوان فرماندهٔ جوان پلیس شخصاً معترضان را کتک زده است. به این کارنامه، انبوهِ اتهامات فسادی را اضافه کنید که سال‌هاست دامنش را گرفته. حالا این آدم را بگذارید پشتِ فرمانِ یک کشور.

و این دقیقاً پاشنهٔ آشیلِ استدلالِ مشروطه‌خواهانِ سنّتی است. آن‌ها فکر می‌کنند با اعلامِ اینکه «شاهنشاهی هرگز نمرده» و بازگرداندنِ یک فرم و یک شخص، کار تمام است. اما تاریخِ ترکیه و کارنامهٔ امثال قالیباف نشان می‌دهد که فرم و شخص، تضمین نیستند. آنچه تضمین است، مشروعیتی است که از صندوق رأی می‌جوشد و نهادهایی که مردم آزادانه و آگاهانه ساخته‌اند، نه چیزی که از بالا و با ارجاع به اسنادِ صد سال پیش بر مردم تحمیل شود.

او درست همان کاری را با مشروطهٔ خوب می‌کند که اردوغان با جمهوریِ آتاتورک کرد. قانون اساسی را دور می‌زند، نهادها را تصرف می‌کند، پادشاهِ تشریفاتی را به یک تماشاگرِ بی‌اختیار تبدیل می‌کند، و در نهایت از پوستهٔ مشروطه یک استبدادِ تازه بیرون می‌کشد. قانونِ خوب، بدون نهادهای مهارناپذیر و بدون پشتوانهٔ زندهٔ مردمی، در دستِ آدمِ بد چیزی جز یک ابزار تزئینی نیست.

و این دقیقاً پاشنهٔ آشیلِ استدلالِ مشروطه‌خواهانِ سنّتی است. آن‌ها فکر می‌کنند با اعلامِ اینکه «شاهنشاهی هرگز نمرده» و بازگرداندنِ یک فرم و یک شخص، کار تمام است. اما تاریخِ ترکیه و کارنامهٔ امثال قالیباف نشان می‌دهد که فرم و شخص، تضمین نیستند. آنچه تضمین است، مشروعیتی است که از صندوق رأی می‌جوشد و نهادهایی که مردم آزادانه و آگاهانه ساخته‌اند، نه چیزی که از بالا و با ارجاع به اسنادِ صد سال پیش بر مردم تحمیل شود.

انصافاً باید گفت مشروطه‌خواهان یک نکتهٔ درست دارند: تداومِ تاریخی و یک نقطهٔ اتکای نمادین، در گذارهای پرآشوب ارزشمند است و از هرج‌ومرج جلوگیری می‌کند. اما این نقطهٔ اتکا باید خادمِ ارادهٔ مردم باشد، نه جانشینِ آن. شاهزاده دقیقاً همین را می‌گوید: من تا روز آزادی کنار شما می‌ایستم، اما تصمیم با شماست. این نه ضعف، که بالاترین شکلِ بلوغِ سیاسی است.

این، عینِ همان منطقی است که ما از آن می‌ترسیم. منطقی که می‌گوید مهم نیست چه کسی بالاست و مردم چه می‌خواهند، مهم «ثبات» و «طرفِ معامله» است. قدرت‌های خارجی همیشه ترجیح می‌دهند با یک قالیباف معامله کنند تا با ارادهٔ آشوب‌ناکِ یک ملت.

چرا اتفاقات این چند روز ما را محق می‌کند

و حالا به همان صحنهٔ آغازین برگردیم. چرا ماجرای توافقِ این چند روز، دقیقاً حرفِ ما را ثابت می‌کند؟

چون نشان داد که سیاستِ شخص‌محور و مصلحت‌اندیش، همیشه صدای مردم را زیر پا می‌گذارد. دولت ترامپ برای رسیدن به یک آرامشِ زودگذر و بازکردنِ تنگهٔ هرمز، حاضر شد با قالیباف، مردی با آن کارنامه، پای میز بنشیند و عملاً او را به نمایندهٔ ایران ارتقا دهد. جی‌دی ونس پای تفاهم‌نامه را با او امضا کرد، در همان حالی که خیابان‌های ایران پر از کسانی بود که برای آزادی جان می‌دادند و رضا پهلوی فریاد می‌زد که این معامله از نظر اخلاقی نادرست است. صدای مردم ایران و صدای شاهزاده، در برابر مصلحتِ یک معاملهٔ نفتی، بی‌اهمیت تلقی شد.

این، عینِ همان منطقی است که ما از آن می‌ترسیم. منطقی که می‌گوید مهم نیست چه کسی بالاست و مردم چه می‌خواهند، مهم «ثبات» و «طرفِ معامله» است. قدرت‌های خارجی همیشه ترجیح می‌دهند با یک قالیباف معامله کنند تا با ارادهٔ آشوب‌ناکِ یک ملت. و اگر آیندهٔ ایران را به جای نهادها و صندوقِ رأی، روی شانهٔ یک نفر در رأس بنا کنیم، آن یک نفر روزی همان‌طور خریده می‌شود، همان‌طور مهار می‌شود، و همان‌طور تمامِ بنا را با خود پایین می‌کشد.

پس درسِ این چند روز همان درسِ ترکیه است، فقط بزرگ‌تر و نزدیک‌تر: به شخص دل نبندیم، به ساختار و به رأیِ مردم دل ببندیم. بیمهٔ ایرانِ فردا نه یک تاجِ احیاشده است و نه یک حاکمِ نیک‌نهاد، بلکه نهادهایی است که هیچ ترامپ و ونسی نتواند با یک امضا دورشان بزند، و مشروعیتی که از صندوق رأی بجوشد و هیچ قالیبافی نتواند بدزددش.

شاهزاده این را فهمیده است. امید است ما هم بفهمیم، پیش از آنکه دیر شود.

باربد بهداد

پاسخی بگذارید