چکیده:
این مقاله به بررسی تبارشناسانه نحوه بازتعریف مفهوم مشروطه در گفتمان سیاسی ایران معاصر میپردازد و نشان میدهد چگونه بخشی از جریان موسوم به اصلاحطلبی، در امتداد سنتهای فکری پیشین، مشروطه را از پیوند تاریخی آن با دولتسازی پهلوی جدا کرده و به مفهومی انتزاعی و قابل استفاده در رقابتهای سیاسی تبدیل کرده است. همچنین، مقاله به بررسی شباهتهای ساختاری میان این بازخوانی و برخی جریانهای معاصر مدعی ملیگرایی و مشروطهخواهی میپردازد.
مسئله روایت در تاریخ سیاسی ایران
تحولات سیاسی ایران در سده اخیر، همواره با رقابت بر سر «روایت تاریخ» همراه بوده است. در این میان، مشروطه به عنوان یکی از نقاط عطف تاریخ سیاسی ایران، همواره محل مناقشه میان قرائتهای مختلف بوده است. مسئله اصلی این مقاله نه صرفا ارزیابی تاریخی مشروطه، بلکه بررسی نحوه استفاده سیاسی از آن در گفتمانهای پسینی، بهویژه در نسبت با دولت پهلوی و جمهوری اسلامی است.
از ائتلافهای انقلابی تا بازتولید گفتمانی
مقاومت ملت ایران در مقابل گندابی که انقلابیون ۵۷ از سیاست در ایران خلق کردند، هزینه مالی و جانی سنگینی به ملک و ملت وارد کرده و بهای پاکسازی این عفونت خانمانسوز، با خون جوانان و فرسایش ایران پرداخته شده است. در میان تمامی فرقهها و گروههایی که در ساختن این وضعیت سهم داشتند، جریانی که امروز به نام «اصلاحطلب» شناخته میشود، نقشی محوری در بازتولید مفاهیم، جعل و تحریف تاریخ و وقایع و استمرار آن ایفا کرده است.
انقلاب ۵۷ تنها یک جابهجایی سیاسی نبود؛ پروژهای برای تخریب حافظه تاریخی ملت ایران بود. ائتلافی از اسلامگرایان، چپهای انقلابی و ملیون مصنوعی مصدقی، برای سرنگونی حکومت پهلوی، ناچار بودند ابتدا مشروعیت تاریخی آن را نابود کنند. از همین رو، روایت مسلطی ساخته شد که در آن، پهلوی نه ادامه و احیای مشروطه، بلکه دشمن مشروطه و نماد استبداد معرفی میشد.
این جریان را نمیتوان صرفا یک جناح سیاسی درون جمهوری اسلامی دانست، بلکه باید آن را امتداد یک سنت فکری دانست که از اواخر دوران قاجار و در جریان انحراف مشروطه شکل گرفت؛ سنتی که در طول یک سده، با چهرهها و ظواهر مختلف، اما با یک ویژگی ثابت ادامه یافته است، دشمنی با دولت ملی متمرکز و تلاش برای حذف پهلوی از روایت ملی ایران.
این جریان، ملغمهای از طیفهای گوناگون ضد پهلوی و ضد دولت ملی بود؛ از اسلامگرایان مشروعهخواه و پیروان فکری شیخ فضلالله نوری گرفته تا ملیون مصدقی و چپ های مارکسیست. ائتلافی که در ظاهر دارای اختلافات عمیق بود، اما در یک نقطه اشتراک داشت، نفی پروژه دولتسازی پهلوی و دشمنی با قرائتی از ایران که بر پایه هویت ملی، تمرکز حاکمیت و نوسازی کشور بنا شده بود.
از دل همین پیوند فکری و سیاسی بود که میتوان بروز جریانهایی مانند نهضت آزادی از بطن جبهه ملی و سپس تولد سازمان مجاهدین خلق از فضای فکری نهضت آزادی را مشاهده کرد. پیوندی که نشان میدهد چگونه بخشی از ملیگرایی جعلی مصدقی، در اتصال با اسلام سیاسی و چپ انقلابی، به تدریج به تولید جریانی انجامید که در نهایت نه تنها در برابر پهلوی، بلکه در برابر مفهوم دولت ملی ایران قرار گرفت.
فرزند ناقص و بحرانزده وصلت چپ و اسلام، با پوشش ملیگرایی پا به عرصه سیاست ایران گذاشت و در نهایت یکی از ویرانگرترین ائتلافهای تاریخ معاصر ایران را شکل داد. چهرههایی مانند کیانوری، علی شریعتی، ابراهیم یزدی، مهدی بازرگان، داریوش فروهر، صادق قطبزاده و یدالله سحابی و دیگر افراد موسوم به ملی-مذهبی هر یک به شکلی در ساختن فضایی نقش داشتند که در نهایت به استقرار یک حکومت اسلامی ایدئولوژیکی و تمامیتخواه منتهی شد.
همین بازتعریف بود که بعدها بستری فکری برای ظهور جریانهایی فراهم کرد که ظاهرا خود را ملیگرا، مشروطهخواه یا ایرانگرا معرفی میکنند، اما در مهمترین نقطه، یعنی مسئله پهلوی، دقیقا به همان نتیجهای میرسند که اصلاحطلبان حکومتی سالها برای آن نظریهپردازی کرده بودند.
انقلاب ۵۷ تنها یک جابهجایی سیاسی نبود؛ پروژهای برای تخریب حافظه تاریخی ملت ایران بود. ائتلافی از اسلامگرایان، چپهای انقلابی و ملیون مصنوعی مصدقی، برای سرنگونی حکومت پهلوی، ناچار بودند ابتدا مشروعیت تاریخی آن را نابود کنند. از همین رو، روایت مسلطی ساخته شد که در آن، پهلوی نه ادامه و احیای مشروطه، بلکه دشمن مشروطه و نماد استبداد معرفی میشد.
اصلاحطلبی و بازتعریف مشروطه
این روایت، پس از استقرار جمهوری اسلامی نیز از میان نرفت. برعکس، در ادامه و با شکست پروژه انقلابی دهه ۶۰ و فرسایش مشروعیت نظام اسلامی، بار دیگر با چهرهای جدید بازتولید شد؛ در این مرحله، تکنوکراتهای برساخته جمهوری اسلامی، الیتهای رانتی و نسل تازهای از فعالان سیاسی و رسانهای ماموریت یافتند تا نسخه جدیدی برای بقای نظام تئوریزه کنند؛ نسخهای که این بار نه با زبان خشن و ارتجاعی انقلاب ۵۷، بلکه با مفاهیمی مانند جامعه مدنی، اصلاحات، مردمسالاری و حتی بازگشت به مشروطه سخن میگفت.
بیداری ملی ایرانیان پس از قطع امید از اصلاح حکومت، جریان موسوم به اصلاحطلب را، که خود از دل نیروهای انقلابی و خط امامی بیرون آمده بود، به این باور رساند که ادامه حیات سیاسی این طیف و بقای حکومت بر پایه آرمانهای خمینی که در ستیز کامل با ملیگرایی و هویت طلبی ایرانیان بدون مصادره مفاهیم ملی و ساخت یک جریان جعلی و موازی ملیگرایی در مقابل پهلوی ممکن نیست. بنابراین پروژهای آغاز شد که هدف آن، بازتعریف تاریخ معاصر ایران و جداسازی مفهوم مشروطه از دودمان پهلوی بود تا بر اساس آن گفتمان جعلی اصلاحات و احیای حکومت قانون منطبق با اسلام در قالب بازگشت به مشروطه شکل بگیرد.
بر اساس همین تفکر است که همگرایی قوی میان اصلاحطلبان ملی-مذهبی، مصدقیون و ملیگرایانی که پیرو ایده پزشکپور و سید جواد طباطبایی هستند و افرادی از طیفهای مختلف مانند تاجزاده و حجاریان تا سید حسین موسویان و حجت کلاشی در مقابل هر تصمیم یا اقدامی که نه صرفا بازگشت به مشروطه که بازگشت پادشاهی پهلوی به ایران است شکل گرفته است.
در این بازخوانی تازه، مشروطه و تحقق آرمانهای آن دیگر به معنای پروژه دولتسازی رضاشاه کبیر، نوسازی ایران، ایجاد ارتش ملی، تمرکز حاکمیت، گسترش آموزش نوین و احیای هویت ملی و اقدامات شاهنشاه آریامهر در توسعه، انقلاب سفید و برانداختن نظام ارباب و رعیتی، اعطای حق رای به زنان و حمایت از خانواده نبود. بلکه به مفهومی انتزاعی و مبهم تقلیل یافت که میتوانست علیه پهلوی نیز به کار گرفته شود.
از مهمترین نمونههای این بازخوانی و جعل روایت، مقاله «مشروطه و ضد مشروطه» نوشته سعید حجاریان است؛ متنی که در سال ۱۳۸۴ و پس از افول پروژه دوم خرداد منتشر شد و تلاش میکرد مرزبندی سیاسی جدیدی در فضای اپوزیسیون و روشنفکری ایران ایجاد کند. حجاریان در ادامه همین مسیر، بعدها نیز مشروطه را «پروژه ناتمام» ایران توصیف کرد.
اما مسئله اصلی نه دفاع او از مشروطه، بلکه نوع روایت او از مشروطه بود. در این روایت، پهلوی نه به عنوان تداوم دولت مشروطه، بلکه به عنوان انحراف از آن تصویر میشود. به این ترتیب، اصلاحطلبان میکوشیدند ضمن حفظ فاصله با جمهوری اسلامیِ خام و انقلابی دهه ۶۰، همچنان دشمنی تاریخی خود با پهلوی را نیز حفظ کنند. حجاریان در این روایت جعلی، مشروطه، برخلاف خوانش و واقعیت تاریخی عامل همگرایی الیت و علمای اسلام بود و شاهد آن را نهضت ملی شدن نفت مصدق و انقلاب اسلامی معرفی میکند و پهلوی را به واسطه وارد کردن ارزشها و شیوه غربی تنها عامل انحراف که باعث گسست میان علمای اسلام و روشنفکران قلمداد کرده است.

امتدادهای معاصر و بازتابهای گفتمانی
همین بازتعریف بود که بعدها بستری فکری برای ظهور جریانهایی فراهم کرد که ظاهرا خود را ملیگرا، مشروطهخواه یا ایرانگرا معرفی میکنند، اما در مهمترین نقطه، یعنی مسئله پهلوی، دقیقا به همان نتیجهای میرسند که اصلاحطلبان حکومتی سالها برای آن نظریهپردازی کرده بودند.
امروز نیز میتوان مشاهده کرد که بخشی از نیروهای موسوم به ملیگرا وابسته به پانایرانیست یا مصدقی، با وجود استفاده از نمادهای ملی، دفاع از مشروطه و تاکید بر ایرانگرایی، همچنان پهلوی را مانع، خطر یا حتی ضد مشروطه معرفی میکنند. این همان نقطه تلاقی عجیبی است که میان اصلاحطلبان جمهوری اسلامی و برخی جریانهای مدعی ملیگرایی شکل گرفته است.
شباهت تنها در نتیجهگیری نیست؛ بلکه در ادبیات، دشمنشناسی، بازخوانی تاریخ و تعریف مشروعیت سیاسی نیز دیده میشود. در هر دو روایت، پهلوی باید از حافظه ملی حذف شود تا امکان بازسازی یک آلترناتیو سیاسی بدون آن فراهم گردد.
در سوی دیگر، امتداد این گفتمان در لایههای مختلف سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی نیز قابل مشاهده است؛ جایی که مفهوم «مقاومت» و «امنیت ملی» به یکی از ستونهای اصلی تولید مشروعیت تبدیل شده و کنشگران نظامی در قالب نمادهای هویتی بازتعریف میشوند. در این چارچوب، قاسم سلیمانی نه صرفا یک فرمانده نظامی که در کشتار غیر نظامیان از جمله کودکان در سوریه و سرکوب خونین ایرانیان معترض نقش داشته، بلکه یکی از نمادهای برجسته این مرحله از دولت-گفتمان جمهوری اسلامی است؛ مرحلهای که در آن نقش نیروهای نظامی در سیاست منطقهای—بهویژه در بحران سوریه و سایر منازعات منطقهای—به بخشی از روایت رسمی از «مقاومت» و حفظ تمامیت ارضی ایران تبدیل شده و همزمان در داخل نیز در فرآیند اسطورهسازی سیاسی به «سردار ملی» بازتاب یافته است.

در برخی گفتارهای اخیر و خصوصا پس از شروع اعتراضات دیماه و انقلاب شیر و خورشید، از جمله در مواضع حجت کلاشی در نقد رضا شاه دوم، مفهوم «دستنشاندگی» یا «وابستگی به قدرتهای خارجی» به عنوان یکی از محورهای تحلیل سیاسی برای تخریب سومین پادشاه پهلوی و حمله به «پروژه شکوفایی ایران» مطرح میشود. اهمیت این گزاره نه در فرد، بلکه در تداوم یک چارچوب تحلیلی است که در آن، مسئله پهلوی ذیل الگوی ثابت «وابستگی ساختاری» صورتبندی میشود؛ الگویی که پیشتر در بخشهایی از ادبیات اصلاحطلبانه نیز برای نقد دولت پهلوی به کار گرفته شده بود.
در هر دو سطح، یک همپوشانی در نتیجه مشاهده میشود، تبدیل پهلوی از یک پروژه دولتسازی تاریخی به یک مسئله ذیل «انحراف از استقلال سیاسی» و «گسست از مشروطه». بنا بر این روایت از مشروطیت، پهلوی نه در مقام یک پروژه دولتسازی مدرن یا رهبری برای آزادی ایران از چنگال ارتجاع، بلکه به عنوان عامل بالقوه تداوم یا بازتولید سلطنت در چارچوبی وابسته به قدرتهای خارجی صورتبندی میشود؛ و در نتیجه، نقش آن از «نهاد سازنده دولت ملی» به «ابزار مناقشه بر سر مشروعیت تاریخی» تقلیل مییابد.

با توجه به گفتار و کنش این افراد و گروهها و تاکید افراطی آنان بر بازگشت به مشروطه، میتوان گفت نگاه آنان به پهلوی نه در قامت پادشاهی که در طی سالهای پس از انقلاب اسلامی به واسطه شخصیت و کنش خود و همینطور در مقام وارث نهاد سلطنت عامل بقای گفتمان مشروطه و پادشاهی بوده که صرفا در نقش وسیلهای موقت با استفاده از سرمایه اجتماعی گسترده و حقانیت ناشی از این سرمایه و سواستفاده از محبوبیت و اعتماد ملت ایران به شخص «رضا پهلوی» و جایگاه نهادی سومین پادشاه پهلوی برای رسیدن به هدف است.
از همین رو، مسئله اصلی صرفا اختلاف سیاسی با خاندان پهلوی نیست؛ بلکه تلاش برای مصادره مشروطه و جدا کردن آن از مهمترین نیروی تاریخیای است که توانست پس از فروپاشی قاجار، آن را احیا و مفهوم دولت ملی مدرن را در ایران محقق کند.
بر اساس همین تفکر است که همگرایی قوی میان اصلاحطلبان ملی-مذهبی، مصدقیون و ملیگرایانی که پیرو ایده پزشکپور و سید جواد طباطبایی هستند و افرادی از طیفهای مختلف مانند تاجزاده و حجاریان تا سید حسین موسویان و حجت کلاشی در مقابل هر تصمیم یا اقدامی که نه صرفا بازگشت به مشروطه که بازگشت پادشاهی پهلوی به ایران است شکل گرفته است.
جمعبندی
این مقاله توضیح میدهد که مفهوم مشروطه در گفتمان سیاسی ایران، از یک رخداد تاریخی مشخص، به یک دال سیال در منازعات سیاسی تبدیل شده است. در این فرآیند، بخشی از جریان اصلاحطلبی با بازتعریف نسبت میان مشروطه و دولت پهلوی، زمینهای برای بازتولید روایتهایی فراهم کرده است که در برخی جریانهای مدعی ملیگرایی معروف به جریان قاسمشهری نیز قابل مشاهده است.
از همین رو، مسئله اصلی صرفا اختلاف سیاسی با خاندان پهلوی نیست؛ بلکه تلاش برای مصادره مشروطه و جدا کردن آن از مهمترین نیروی تاریخیای است که توانست پس از فروپاشی قاجار، آن را احیا و مفهوم دولت ملی مدرن را در ایران محقق کند.
پاینده ایران
جاوید شاه







پاسخی بگذارید